تبلیغات
داستان ، داستان جدید ، داستان باحال ، داستان کوتاه ، داستان خانوادگی ،داستان ایرانی، ، خاطرات ,داستانهای

داستان ، داستان جدید ، داستان باحال ، داستان کوتاه ، داستان خانوادگی ، داستان عکس ، خاطرات

خانواده ای كه از هم پاشید

سه شنبه 25 اسفند 1388 نویسنده: مژگان دلاوری |

در  جزیره ای دورافتاده در دامنه های صاف خلیج بارنتوك، خانواده ای ماهیگیر زندگی می كردند به نام پروت. هفت نفری می شدند و تنها ساكنان جزیره بودند. با كنسرو و ذرت و كنسرو گوجه فرنگی، قورمه گوشت اردك، نان تمام گندم، گوشت لاك پشت، برنجك، خرچنگ، پنیر، زیتون درشت و مربای خانگی انگور روزگار می گذراندند. بابا پروت هم گه گاه [...] و همه لبی  تر می كردند.افراد خانواده پروت جزیره را دوست داشتند و با میل آنجا را برای زندگی انتخاب كرده بودند. زمستان ها كه كار و بار چندانی نبود، مثل بسیاری از خرس ها، شبانه روز می خوابیدند. تابستان ها، صدف خوراكی صید می كردند و با روشن كردن چند گردونه آتش، روز چهارم ژوئیه را گرامی می داشتند. هرگز سابقه نداشت كه كسی از خانواده پروت به آپاندیس حاد مبتلا شده باشد و وقتی یكی از پروت ها، دردی در پهلویش حس می كرد، هرگز به این فكر نمی افتاد كه درد در پهلوی راست است یا در پهلوی چپ و همین طور منتظر می ماند تا درد خوب شود و خوب هم می شد.
یك زمستان بسیار سخت، خلیج بارنتوك سراسر یخ بست و خانواده پروت در جزیره تك و تنها ماندند. نه می توانستند با قایق به مركز ایالت بروند، چون لایه های یخ ضخامت زیادی داشت و نه قادر بودند تا آن سوی ساحل روی یخ قدم بردارند، چون لایه های یخ بسیار نامطمئن و خطرناك بودند. اما از آنجا كه هیچ یك از پروت ها با آن سوی ساحل كاری نداشت، به جز البته دریافت نامه های پستی (كه تماماً نامه های معمولی و غیرسفارشی بود) بود و نبود یخبندان فرق چندانی نمی كرد. در خانه ماندند، خودشان را گرم كردند و غذای سیری خوردند، و وقتی كار واجب تری نبود كه بكنند، نشستند و به بازی یك قل و دوقل مشغول شدند. زمستان به آرامی می گذشت اگر البته بنده خدایی در مركز، به یاد نمی آورد كه پروت ها، آنجا در یخ و یخبندان خلیج گرفتار آمده اند. این خبر دهان به دهان گشت و در سراسر ایالت پخش شد و عاقبت به گوش رئیس پلیس ایالت رسید كه او هم فی الفور به خبرگزاری «پاته» و ارتش ایالات متحده خبر داد.


   ادامه مطلب


چرا دروغ گفتی؟؟(راجع به اقایون)

سه شنبه 25 اسفند 1388 نویسنده: مژگان دلاوری |

روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه
وقتی در حال گریه كردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می كنی؟
هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. " آیا این تبر توست؟" هیزم شكن جواب داد: " نه
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد : نه
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟

 

   ادامه مطلب


عالم فروتن ...

دوشنبه 24 اسفند 1388 نویسنده: مژگان دلاوری |


گویند که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار پرمدعا بود ? کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت :

این کاسه گندم من هستم ! ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت :

و این دانه گندم هم فلان عالم است !

و شروع کرد به تعریف از خود .

خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید . فرمود به او بگوئید :

 آن یک دانه گندم هم خودش است ? من هیچ نیستم...

   


زیبایی رایگان است

دوشنبه 24 اسفند 1388 نویسنده: مژگان دلاوری |


مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیك شد و اجناس او را بررسی كرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند .زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت كه قیمت همه آنها یكی است .او پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یك قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی كه وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدان ساده را میگیری؟

فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را كه ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است

   


نامه پیرزن به خدا !

دوشنبه 24 اسفند 1388 نویسنده: مژگان دلاوری |


یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه‌ای به خدا !

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.

   ادامه مطلب


شغل پسر کشیش...

دوشنبه 24 اسفند 1388 نویسنده: مژگان دلاوری |


کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت .

یک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد : یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و یک بطرى مشروب .
 

   ادامه مطلب


حكایت خورشید و باد

دوشنبه 24 اسفند 1388 نویسنده: مژگان دلاوری |


روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به دیگری ابراز برتری میكرد، باد به خورشید می گفت كه من از تو قویتر هستم، خورشید هم ادعا میكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان كنیم، خب حالا چه طوری؟

دیدند مردی در حال عبور بود كه كتی به تن داشت. باد گفت كه من میتوانم كت آن مرد را از تنش در بیاورم، خورشید گفت پس شروع كن. باد وزید و وزید، با تمام قدرتی كه داشت به زیر كت این مرد می كوبید، در این هنگام مرد كه دید نزدیك است كتش را از دست بدهد، دكمه های آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبید.

باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام رو به خورشید كرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمی توانی.

   ادامه مطلب


خانواده ای كه از هم پاشید

یکشنبه 23 اسفند 1388 نویسنده: مژگان دلاوری |

در  جزیره ای دورافتاده در دامنه های صاف خلیج بارنتوك، خانواده ای ماهیگیر زندگی می كردند به نام پروت. هفت نفری می شدند و تنها ساكنان جزیره بودند. با كنسرو و ذرت و كنسرو گوجه فرنگی، قورمه گوشت اردك، نان تمام گندم، گوشت لاك پشت، برنجك، خرچنگ، پنیر، زیتون درشت و مربای خانگی انگور روزگار می گذراندند. بابا پروت هم گه گاه [...] و همه لبی  تر می كردند.افراد خانواده پروت جزیره را دوست داشتند و با میل آنجا را برای زندگی انتخاب كرده بودند. زمستان ها كه كار و بار چندانی نبود، مثل بسیاری از خرس ها، شبانه روز می خوابیدند. تابستان ها، صدف خوراكی صید می كردند و با روشن كردن چند گردونه آتش، روز چهارم ژوئیه را گرامی می داشتند. هرگز سابقه نداشت كه كسی از خانواده پروت به آپاندیس حاد مبتلا شده باشد و وقتی یكی از پروت ها، دردی در پهلویش حس می كرد، هرگز به این فكر نمی افتاد كه درد در پهلوی راست است یا در پهلوی چپ و همین طور منتظر می ماند تا درد خوب شود و خوب هم می شد.
یك زمستان بسیار سخت، خلیج بارنتوك سراسر یخ بست و خانواده پروت در جزیره تك و تنها ماندند. نه می توانستند با قایق به مركز ایالت بروند، چون لایه های یخ ضخامت زیادی داشت و نه قادر بودند تا آن سوی ساحل روی یخ قدم بردارند، چون لایه های یخ بسیار نامطمئن و خطرناك بودند. اما از آنجا كه هیچ یك از پروت ها با آن سوی ساحل كاری نداشت، به جز البته دریافت نامه های پستی (كه تماماً نامه های معمولی و غیرسفارشی بود) بود و نبود یخبندان فرق چندانی نمی كرد. در خانه ماندند، خودشان را گرم كردند و غذای سیری خوردند، و وقتی كار واجب تری نبود كه بكنند، نشستند و به بازی یك قل و دوقل مشغول شدند. زمستان به آرامی می گذشت اگر البته بنده خدایی در مركز، به یاد نمی آورد كه پروت ها، آنجا در یخ و یخبندان خلیج گرفتار آمده اند. این خبر دهان به دهان گشت و در سراسر ایالت پخش شد و عاقبت به گوش رئیس پلیس ایالت رسید كه او هم فی الفور به خبرگزاری «پاته» و ارتش ایالات متحده خبر داد.


   ادامه مطلب


به اندازه فاصله زانو تا زمین!

یکشنبه 23 اسفند 1388 نویسنده: مژگان دلاوری |


روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند:
" فاصله بین دچار یك مشكل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشكل چقدراست؟"

استاد اندكی تامل كرد و گفت:


   ادامه مطلب


خوشبختى

یکشنبه 23 اسفند 1388 نویسنده: مژگان دلاوری |



دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

   ادامه مطلب


سیاه و سفید

یکشنبه 23 اسفند 1388 نویسنده: مژگان دلاوری |



چه  بارونی میاد. چترمو آوردم بالای  سرت...نمیخوام خیس بشی ...درسته كه به رفاقتمون پشت پا زدی اما دختر عمو یم كه هستی ..!  هنوز یادمه كه میگفتی مثله گربه ها از آب بدت میاد....  آره من هم چترمو گرفتم روی سنگ روی این سنگ سفید كه درشت  وسیاه اسمتو روش نوشتن  ... و تو چقدر  رنگ سیاه رو دوست داشتی....اه از این چتر هم كه آب رد میشه ...ولش كن ! تو كه یكسال این سوراخ تنگ و تاریك رو تحمل كردی ، خیسی بارون رو هم تحمل كن ! ..آخرین بار كه دیدمت وقتی  بود كه داشتن میذاشتنت توی خاك .. نه ...تو هم خوشگل بودی! یادته اون روزی كه واسه اولین بار بهت گفتم كه چشمات قشنگه..خندیدی! مسخرم كردی!

   ادامه مطلب


آینه

یکشنبه 23 اسفند 1388 نویسنده: مژگان دلاوری |

آینه جان مواظب باش نیفتی پائین. سر شو به علامت منفی تکان داد.ها کمکم کرد که از تخت بیام پائین. بچه رو رها بغل کرده بود بابا تو آژانس جلوی در بیمارستان منتظر بود. نشستم تو ماشین رها گفت اسمشو چی می ذاری؟بدون فکر کردن گفتم آینه.بابا ازصندلی جلو برگشت به رها نگاه کرد. رها گفت سعید گفته؟ سرمو تکون دادم. بابا گفت اسم اون پسره رو جلوی من نیار

   ادامه مطلب



تا آنجا كه كوچك ترین فرزند خانواده به یاد می آورد، خانواده ای بود از خرگوش ها كه كنار دسته ای از گرگ ها زندگی می كردند. گرگ ها اعلام كردند كه از طرز زندگی خرگوش ها ناراضی اند. (گرگ ها عاشق و دیوانه طرز زندگی خودشان بودند، چون كه تنها طرز زندگی، همین طرزی بود كه آنها زندگی می كردند.) یك شب،  زلزله آمد و چند گرگ را به كشتن داد و گناه را به گردن خرگوش ها انداختند، زیرا همه می دانند كه خرگوش ها با پاهای عقبی خود زمین را می كنند و باعث وقوع زمین لرزه می شوند. شبی دیگر باز صاعقه یكی دیگر از گرگ ها را كشت و این بار هم خرگوش ها را مقصر دانستند،

   ادامه مطلب


آخرین اتوبوس

یکشنبه 23 اسفند 1388 نویسنده: مژگان دلاوری |


با دستمال مچاله ای که تو دستاش بود پیشونی عرق کرده اش رو خشک کرد، لکه زردرنگی نشون از کرم پودری بود که حالا دیگه با عرق کردن صورتش از جای جای اون پایین می اومد ... ده دقیقه ای میشد که تو ایستگاه منتظر اتوبوس واحد بود چشمش به تیتر روزنامه پهن شده در کنار دکه روزنامه فروشی افتاد :  " شرایط جدید استخدامی کشور..." خنده تلخ زیر لبش نشون از تمسخر نوشته روزنامه میداد لا اقل دو ماه بود که دنبال کار میگشت ...امروز هم مثل هر روز از صبح تا حالا مشغول پر کردن فرم های استخدام در شرکت های مختلف بود... و جواب مثل همیشه یکسان :

   ادامه مطلب


خدا چه می خورد؟

یکشنبه 23 اسفند 1388 نویسنده: مژگان دلاوری |



حکایت است که پادشاهی از وزیرخدا پرستش پرسید:
       
بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.

 وزیر سر در گریبان به خانه رفت .
 
وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟


   ادامه مطلب


درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :